الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

91

الغدير ( فارسى )

خصال نيك دلنشين 1 - مىگويند : روزى صاحب بن عباد ، نوشيدنى خواست ، قدحى پر آوردند . چون خواست بياشامد ، يكى از دوستان نزديك گفت : مخور كه مسموم است . هنوز چاكرى كه آب آورده بود ، حاضر بود ؛ صاحب به دوستش فرمود : گواه سخنت چيست ؟ گفت : آزمايش ، به همين غلامى كه آب را آورده بگو خودش بياشامد . صاحب فرمود : اين كار را نه براى ديگران تجويز كنم و نه حلال دانم . گفت : به مرغى بنوشان ، فرمود : هلاك حيوان را هم تجويز نكنم . قدح را برگرداند و دستور داد آب را بريزند و به غلام فرمود : پى كار خود رو و ديگر به خانهء من وارد مشو و فرمان داد كه كنيزى در عوض غلام به خدمت گمارند ، و حقوق آن غلام را هم مرتب پرداخت نمايند . بعد فرمود : يقين را با شك نمىتوان زدود و قطع حقوق هم كيفرى است كه با خست همراه است . 2 - يكى از سادات علوى رقعه‌اى گسيل داشت كه خداوندش فرزندى پسر عنايت فرموده ، تقاضا دارد كه نام و لقبى براى مولود ، معين فرمايد . صاحب در كنار رقعه او نوشت : خداوندت با نو رسيدهء تكسوار و بخت كامگار ، قرين سعادت گرداند ، به خدا سوگند كه چشمها روشن گشت و دلها خرم . نامش على باشد ، تا خدايش بلندآوازه گرداند و كنايه‌اش ابو الحسن ، تا كاروبارش نيك و حسن آيد . آرزومندم با كوشش خود فاضلى ارجمند و به بركت جدش نيكبختى سعادتمند گردد . به منظور دور بادش از چشم بد دينارى زر به وزن صد مثقال نذر و نياز كردم « 1 » تا به فال نيك صد سال زندگى باسعادتش نصيب گردد و چون طلاى ناب از تصرف روزگار در امان ماند . و السّلام . 3 - يكى از حاشيه‌نشينان رقعه‌اى به خدمت صاحب فرستاد و تقاضاى حاجتى كرد . نامه را به دو عودت داده ، گفتند : صاحب به دست خود نامه‌ات را امضا كرده و وعدهء

--> ( 1 ) . اين سكه‌ها به نام صاحب زيور يافته و مخصوص عطا و صله بود ، نه اينكه رواج بازار باشد . سكه‌هاى هزار مثقالى هم وجود داشته كه ذكرش خواهد آمد . ( م )